نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٦ ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
بداهه(15)
نه نوشتم نه خواهم نوشت
این کرانه... آبی نیست
گیرم که چشمهای تو باشد!
موم به پایان رسید
حالا عسل از بدرود می ریزد
روحم را لوله می کنم و پرت... به خیابان!
در /برای بسته شدن
خدا را کم دارد[ از بس که زور می خواهد]!
باران می ریزد از خروس
رنگین کمان ندارد این صبح
رسوایی
نام دزدی بود که دلت را در صبوری پنهان کرد!
21اسفند 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥۸ ب.ظ روز سهشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
خطهایی که نشکستیم و شکستند!
نه صورت مانده نه کتاب
نه فیس نه بوک!
دیدار که قطع شود خدا هم از عرش... نمیتواند!
فرشته بفرستید! فرشته بفرستید!
جنگ که تمام شده اما... توپها هنوز در زمین ما پایین میآیند،
گُلها
در دروازهی قبرهای ما جا میگیرند!
[این «شهرآورد» هم... تمام میشود
تیم مقابل،تماشاگرانِ «آزادی»...به خانه برمیگردند
شهر... شلوغ میشود!]
ببین! جبرییل عزیز!
دیگر
نمیتوانم بخوانم!
[پیامی بفرست!]
میدانم!میدانم!
ایران... که مکه نیست،
اما
میخواهم...به مدینه بروم!
دوم اسفند90